مسخ اثر فرانتس کافکا مترجم صادق هدایت نشر یوشیتا

محصول جدید

100 قلم

با خرید این محصول شما می توانید تا 13600 امتیاز وفاداری. سبد شما در مجموع 13600 امتیاز وفاداری که می تواند به کوپن تخفیف تبدیل شود ريال 6.800.


ريال 136.000

-20%

ريال 170.000

اطلاعات بیشتر

ناشریوشیتاتعداد صفحات80
مولف _ مترجمفرانتس کافکا_صادق هدایتتعداد جلد1
موضوعداستان های آلمانینوع کاغذمعمولی
رده سنیبزرگسالنوع جلدشومیز
زبانفارسیقطعرقعی
نوبت چاپ2شابک978-622-99984-4-1
تاریخ نشر1397وزن

درباره کتاب مسخ: در اکتبر ۱۹۱۵ در شهر لایپزیگ کتاب مسخ The Metamorphosis به چاپ رسید. این کتاب داستان خانواده‌ای است که تمام مسئولیت‌های زندگیشان روی دوش پسر خانواده، گرگور است. داستان «گره گور سامسا» نشان دهنده تفکری است که در آن انسان تا وقتی کار می‌کند به حساب می‌آید، ولی به محض ضعف و از کارافتادگی، سیستم فرد را حذف می‌کند و شخص فراموش می‌شود. فراموشی یکی از دغدغه‌های اصلی کافکا است که به خوبی در داستان مسخ شاهد آن هستیم. «ولادیمیر نابوکف» در مورد این داستان گفته است: «اگر کسی مسخ کافکا را چیزی بیش از یک خیال پردازی حشره‌شناسانه بداند به او تبریک می‌گویم چون به صف خوانندگان خوب و بزرگ پیوسته است» این اثر زاویه دید سوم شخص دارد و از زبان خود نویسنده، ما تمام زوایای مختلف داستان را می‌خوانیم.

در بخشی از کتاب مسخ می‌خوانیم:
در پانزده روز اول، پدر و مادر نتوانستند خودشان را حاضر به دیدن او بکنند و اغلب می‌شنید که از پشتکار خواهرش تمجید می‌کردند؛ در صورتی که سابق بر این از او دلخور بودند و او را دختر بی‌مصرفی می‌دانستند. حالا اغلب اتفاق می‌افتاد که پدر و مادر دم اتاق گره گوار انتظار می‌کشیدند که دخترشان اتاق را پاک بکند و در موقع خروج به دقت نقل بکند که اتاق در چه وضعی بوده و گره گوار چه چیزی را خورده بوده و این دفعه چه کار تازه‌ای کرده؛ به علاوه از او می‌پرسیدند آیا در حالش بهبودی حاصل شده است یا نه. به محض اینکه وارد اتاق شد در بسته شد و کلید دوبار دور خودش گردید. صدای آن به قدری شدید و ناگهانی بود که پاهایش را تا کرد. خواهرش بود که آنقدر عجله داشت؛ زیرا به اولین لحظه بلند شده بود تا آماده باشد و درست به موقع به قدری چابک به طرف در پریده بود که صدای پایش را هم نشنید. هنگامی که کلید را در قفل می‌چرخانید به پدر و مادرش گفت :«آه بالاخره...!» گره گوار سامسا در تاریکی دور خودش نگاه کرد و پرسید :«خوب، حالا؟» به زودی پی برد که نمی‌تواند بجنبد تعجبی نکرد؛ زیرا بیشتر تعجب داشت که تاکنون روی پاهای به این نازکی توانسته بود حرکت بکند. به علاوه یک نوع آسایش نسبی به او دست داد. دردهایی در بدنش حس می‌کرد؛ اما به نظرش آمد که این دردها فروکش کرده و بالاخره به کلی مرتفع خواهد شد. تقریبا نه از سیب گندیده‌ای که در پشتش فرو رفته بود و نه از ورم اطراف آن که رویش را غبار نرمی پوشانیده بود، درد نمی‌کشید. با شفقت حزن انگیزی دوباره به فکر خانواده‌اش افتاد. می‌بایستی که رفته باشد خودش هم می‌دانست و اگر این کار ممکن می‌شد عقیده خودش در این موضوع ثابت‌تر از عقیده خواهرش بود.

نقد و نظرات

نوشتن نقد و نظر

مسخ اثر فرانتس کافکا مترجم صادق هدایت نشر یوشیتا

مسخ اثر فرانتس کافکا مترجم صادق هدایت نشر یوشیتا

30 محصولات مشابه در شاخه های مختلف: